تبليغاتX
₪ ورود ممنوع،ممنوع! شعبه ندارد ₪
HOME
صفحه اصلي
Desing Teamplate طراح قالب Contact us
تماس با ما
Hosting
هاستینگ

منو كاربري


"ورود ممنوع،ممنوع!" شاید بپرسید این اسم مسخره یعنی چی اصلآ؟!..
عرضم به حضورتون، وقتی "ورود ممنوع" ممنوع بشود دیگر ممنوعی در کار نیست و "ورود" باقی میمونه...پس دو تا ممنوع ها هم دیگر را خنثی می کنند! مثل دو تا منفی... پس ورود آزاده...توقفی در کار نیست.."Nonstop"(بدون توقف) باشید و تا آخر خط قدرتمند پیش برید چون کسی نیست جلو شما رو بگیره... "ورود ممنوع،ممنوع!" شعبه ندارد و فقط یکی هست....حرفهای ما ساده است ولی پیچیدگی اش را شما پیدا کنید...
با تشکر، پویا!

آرشيو مطالب

نويسندگان

نویسنده وبلاگ

پویا

سایر همکاران
<-AuthorName->

جستجو

جستجوي "لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!


لينك روزانه

آخرين مطالب

ورود ممنوع، ممنوع! در ورد پرس
سال نو میلادی، اوباما ست؟!
چرا اینقدر زود؟
Facts about the Olympic medal count
بدون شرح
ماجرای یک دیدار
من برگشتم...خبری نبود!
من دارم میام...آماده باشید!
شروعی تازه...با دوستانی تازه..
اخبار از نگاهی دیگر
حسن تابستونه، حسن!
ایران فقط در چند خط!
..:: عروسک پشت پرده ::..
..:..عروسک پشت پرده..قسمت آخر..:..
..:: عروسک پشت پرده..قسمت پنجم ::..
..:: عروسک پشت پرده..قسمت چهارم ::..
هفت سین گذاشتید؟!
..:: چهارشنبه سوری ::..
عروسک پشت پرده.:: قسمت سیوم::..
عروسک پشت پرده..قسمت دویوم..

فهرست

صفحه نخـــــست
خـــانه كردن وب
پـست الکترونیک
هاستینگ
RSS
تماس با ما

موضوعات

با شخصیت ها از همه جا و هیچ جا حرف دل.. سینما در 30نما شعر و ادب کاریکاتور و کمیک استریپ ورزش و سلامتی مقدمه.. اطلاعیه ها(حتمآ بخوانید) سریال (عروسک پشت پرده)

پيوند وبلاگ

ما در Yahoo 360
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
زیر پله
علف هرز-بروبچز کمال
اهورا مزدا
ورود ممنوع!
P30Download
Mani Music
The Movie 300
ورود با کفشهای سیاه ممنوع!
PCDownload
پیام ایرانیان
چیزی شبیه روزنامه
ای ستاره باورت نمی شود!
منم هستم!
نخلستان سعدی
مجنون عشق آرزو
کوهستان درد
ذهن زیبا
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

آمار سايت

كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:

وضعيت مدير در ياهو

لوگوی ما

نظر سنجی عادلانه

ساعت


من برگشتم...خبری نبود!

کلاغسلام.....
اگر یادتون باشه قرار بود برای مدتی به ایران برم تا دوباره از نو بسازمش! خوب حالا رقتم و  دست از پا دراز تر    برگشتم.. من برگشتم نگران نباشید، سکته نزنید،معتاد نشید،تو رو خدا خود کشی نکنید ،هیچ خبری نبود همه چیز عالی داشت پیش می رفت،حداقل اینطور نشون داده می شد که داره پیش میره! همه مردم شاد و خندان در رستورانها و پاساژها خوش می گذروندن و با نیش های باز صبحها به سر کار می رفتن و پس گذارندن یک روز ایده آل با لبخندی زیبا و دستی پر به آغوش گرم خانواده بر می گشتند و شبها به آرامی هر چه تمام تر می خوابیدند  و این خواب سرشار از رویاهای زیبا و دلنشین بود که دهن هر کسی رو آب می انداخت...قصه ی ما به سر رسید... ولی کلاغه تو ترافیک گیر کرده و به خونش نرسید...مامان کلاغه از آلودگی هزار جور مرض گرفته و گوشه ی بیمارستان افتاده تا خدا شفاش بده...بابای کلاغه از آلودگی صوتی دیگه شنوایی اش از کار افتاده آنقدر باید قار قار کنن تا بفهمه، امان از اون روزی که یکی کلید خونه رو جا بذاره!...آبجی قارقاری کلاغه تحصیل کرده ی دم بخته، آخه طفلک جاهاز نداره،از اون کلاغای آنچنانی هم نیست که پسر کلاغای محل بیوفتن دنبالش...کارم بهش نمی دن...دو سه باری رفته برای منشی گری..گفتن باید بخودت برسی اینطوری بهت کار نمی دیم که نمی دیم...آخه آبجی کلاغه اهل این حرفا نیست بیجاره!...نه این که کار نباشه ها..هست..مثلآ دختر همسایه ی کلاغینا کار می کنه..اهل محل به دختراشون میگن از این یاد بگیرید رو پا خودش وایساده...برای خودش ماشین و خونه گرفته...ولی همه به ظاهر نگاه می کنن...ولی آبجی کلاغه بهتر از همه می دونه اون دختره  دراه چی کار می کنه!! و  همینه که برای خودش کلی غصه می خوره ... و داد میزنه و قارقار می کنه که "چرا؟!"....داش کلاغه  سه سالی میشه پشت کنکور مونده، خدا برای کسی نیاره ولی میگن معتاد شده...اون تو یه ساندویچی کار می کرد هر چی در می اورد خرج این زهر ماری میکرد... همین شیشه و پلاستیک و اینا....صاحبکارش تازگی فهمیده ماجرارو، داش کلاغه رو از کار بی کارش می کنه...چند روزیه تو خونه پیداش نیست...خدا می دونه الان کجاست و چه غلطی داره می کنه... و اما کلاغه، لیسانس داره، آقا مهندسه برای خودش، ولی بیچاره  صبح تا شب مسافر کشی می کنه... خونه ی نقلی شونو خیلی وقته ندیده...خیلی وقته خبر نداره باباش نمی شنوه، مامانش اوضاعش خوب نیست، خواهرش داره دق می کنه، و داداشش نیست و نابود شده....کلاغه پول می فرسته براشون اما کافی نیست...ولی اون خوب می دونه با این چندرغاز به هیچ  جایی نمی رسن...خرج اجاره لونه و غذا و کوفت اینا چند برار این پولیه که کلاغه در میاره ....آبجی کلاغه باید زودتر کار پیدا کنه...میگه "نیست به خدا نیست."..کلاغه پیغوم داده دیگه بیشتر از این نمی تونم.... گذشت..............یکی   ازهمین شبها بود ما آدمها خوابهای خوب خوب می دیدیم...آبجی کلاغه به خودش رسیده بود...دست بابارو می بوسه و میگه کار پیدا کردم... بابا کلاغه هر چند نمی شنید، اما خوشحال بود... آبحی کلاغه  هر چند از مترسکها میترسید اما شبونه زد بیرون، چون دیگه چاره ای نداشت...اون رفت و دیگه بخونشون نرسید....همینه که آخر قصه ها کلاغها به خونشون نمی رسن...

خدا رو شکر در این سفر من جامعه ی کلاغها فقط مشکل داشت...آدمها هیچ دغدغه ای نداشتن و خیلی آسوده زندگی می کردن واسه همین من که رسیدم ایران کاری نکردم ...اوضاع مطلوب و مطبوع بود!!...کاشکی کلاغهام مثل ما بودن...

 

 بالا رفتیم سکوت بود
پایین اومدیم شلوغ بود
راست رفتیم بن بست بود
چپ رفتیم پوچ بود
اما قصه ی ما راست بود

 

 



نوشته شده توسط پویا | لينک ثابت |در ساعت4:43 قبل از ظهر|

Copyright © 2008

www.TakTemp.com & www.J28.ir & www.J28.biz طراح قالب گروه آموزشي و طراحي تك تمپ